حكيم زجاجى
766
همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )
به كافور مغزش بياكند زود * ز عنبر همى شد به عيوق دود از آن پس كه كردند بر وى نماز « 1 » * به خاكش سپردند و گشتند باز رضا موسوى نيكداننده بود * توانا و بينا و خواننده بود بدانسته بد برقعى را نژاد * به نيكى از آن مردمان كرد ياد به ترسا نفرمودى آن ميركار * همه نيكويى ماند از او يادگار چراغ شريعت پر از نور كرد * جهودان بدفعل را دور كرد دل مهتدى بد ز تركان به رنج * نبود ايمن اندر سراى سپنج نكردى در آن تنگچشمان نظر * نخفتى شب از ترس خوف و خطر شنيدم كه بد مادر او كنيز * زنى بود بيننده و باتميز ورا نام قرب دلافروز بود * ز عكس رخش تيرهشب روز بود پس از مهتدى زن فراوان بزيست * ز قتل پسر سال و مه خون گريست ز گيتى برون مهتدى شد به رنج * نبد عمرش افزونتر از سى و پنج زمين را سراسر ز راه مهى * ز تركان همى خواست كردن تهى ز رازش غلامان خبر يافتند * ز فرمان او روى برتافتند خليفه نمىخفت شبها ز بيم * دل نازكش بود از غم دو نيم نبد دشمنان را بر او دسترس * كه چون صبح بيدار بد خوشنفس ز تقوا نبودى ورا خورد و خواب * شدى بر هوا همچو پران عقاب چو شمع ارادت برافروختى * بر آتش دل دشمنان سوختى چو بگريستى مهتر كامياب * برفتى روان همچو ماهى به آب نمودى كراماتهاى عجب * ابو الفضل بد قتل او را سبب ز سهم مقامات آن بىنظير * دل دشمنان بود خسته به تير ابو الفضل ميرى خردمند بود * به سامره او را دو فرزند بود به سوى خلافت هوس داشتند * بدان شغل كى دسترس داشتند به تركان بگفتند آن هردو مير * كه بودند بدفعل و تيرهضمير كه اين مهتدى نيست مردى امين * بود مشرك و فاسق از كفر و كين
--> ( 1 ) ناز